|
شعرهای اریایی
|
کسي که . . .

به تو از تــو مينويسم ،
به تو اي هميشـــــــه در يــاد...
اي هميشـــه از تو زنده،
لحظـــه هاي رفته بر باد...!![]()
وقتي كه بن بست غـــربت ،
سايه سار قفســـم بود...
زير رگبـــار مصيبت ،
بي كسي تنها كســم بود...
وقتي از آزار پاييــز ،
برگ و باغـــم گريه ميكــرد...!
قاصد چشــم تو آمــد ،
مـژده*ي روييـــدن آورد...
به تــو نامـه مينويســم ،
اي عزيز رفته از دســت...
اي كه خوشبختـــي پس از تو،
گم شد و به قصـــه پيوست... !
اي هميشـــگي ترين عشـــق،
در حضور حضــرت تو...
اي كه ميســــوزم سراپــا ،
تا ابد در حســـرت تو...
به تو نامـــه مينويســـم ،
نامه اي نوشتـــه بر بـــاد...!
كه به اسمـــت چون رسيـــدم ،
قلمــم به گريه افتـــاد...
در گريــز ناگزيـرم ،
گريه شــد معناي لبخنــد...
ما گذشتيـــم و شكستيــم ،
پشت ســر پل هاي پيونــد...!
در عبـــور از مسلخ تــن،
عشـــق ما از ما فنــا بود...
بايد از هــم ميگذشتيــم ،
برتر از ما عشـــق ما بود...
اي تو يــارم،روزگـــارم،گفتنــي ها با تو دارم ،
اي تــو يارم از گذشتـــه يادگــارم...!!!![]()
......به اميد روزي كه من هم بتوانم او را بيابم ......

اگر چه بی کسم تنها.. کمی دیگر تحمل کن و من رو با همه غم هام ... بپذیر




نه رد می شی، نه می مونی
تبت بدجور واگیره
منو با دست کی کُشتی
که پای هردومون گیره
منو کُشتی و آزادی
نه زندونی نه تبعیدی
میون ما دو تا مجرم
به کی حبس ابد می دی
داری گم می کنی راه و
امیدی نیست پیدا شیم
من این دستا رو می بوسم
بذار همدست هم باشیم
یه عمره زیر این سقفیم
تو رو با من همه دیدن
بری هر جای این دنیا
بهت شک می کنن بی من
تو تا وقتی که اینجایی
به رفتن اعتقادی نیست
خودت باید ازم رد شی
به من هیچ اعتمادی نیست
عذاب با تو سر کردن
برای من یه تسکینه
تو چی می فهمی از من که
عذابم با تو شیرینه
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند وسگ آزاد شد
یک شبه داد آمد و بیداد شد
![]()
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است، مرتد می شوم
خوب اگر این است، من بد می شوم
بس کن ای دل، نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در عیان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوار تان خون میچکد
خون من فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فر یادتان
بیستون در حسرت فرهاد تان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس هم فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هرکه با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنی است
حال مان از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ شوریده فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
(( ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود هرچه میپنداشتیم ))![]()
حتي يك عشق مجازي

خواب تو رو دیدم....جایی می بردی منو...... نمی دونم کجا بود ....... دستم توی دست مهربونت بود.....
اما وسط یه جاده تنها موندم....... خودمو تنها و در به در دیدم که دارم دنبال تو می گردم ..... صدات کردم جوابمو ندادی.......
کلافه و خسته یه گوشه نشستم....... احساس می کردم باهام هستی همون اطراف ولی خودت رو پنهان ....
می کردی تا من نبینمت!.......برا یه لحظه به عقب برگشتم....... دیدمت که با یه لبخند محزون داری نگام می کنی......
یه لباس مشکی تنت بود داشتی واسم دست تکون می دادی و ازم دور میشدی........
از خواب پریدم ..... صورتم خیس خیس بود....... تا یه مدت نگران بودم نکنه ازم دور بشی !.....
اما حالا تعبیرش رو فهمیدم!........
کاش میشد همه خوابهامون تعبیر نشه!..... اگه هم میشه یه جوری بشه که خاطرمون آزرده نشه!.......
می خواستم بار دلتنگیهام رو از دوش مترسک بردارم و از این جا برم .....آخه قلب مترسک دیگه جایی واسه ..
دلتنگیهام نداره!......
نوشتن انگیزه می خواد نه تکرار!.......
اما یه حس مرموز منو وادار به نوشتن و موندن میکنه ....... تا بنویسم وبگم هنوز هستم!.... زنده ام.... نفسی هست ......
لا اقل اینجوری میتونم دلتنگیهام رونگهش دارم واسه اون روزی که شاید لبخندی بزنم و یادم رفته باشه دلم تنگه!........
اعتراف میکنم دلم واست تنگ شده ...... واسه صدای گرم و مهربونت....... واسه خنده های قشنگت که هنوزم
توی گوشم یادگاری مونده!.......
دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم رده پاهای زیادی میبینم که همه خاطره شدن و تو ..... تو شدی ......
رویایی ترین خاطره زندگیم......... رویای یک حقیقت....... حقیقتی که سالها دنبالش بودم و باور کردم فقط یه رویاست......
این که میگن دل به دل راه داره رو باور می کنی یا نه؟....... ولی من که خیلی بهش معتقدم........
وقتی صدات میکنم میشنوی مگه نه!؟....... اینو دلم میگه جوابتو می شنوم باور کن!.........
دلم می خواست همه چیزو بهت میگفتم و بعد می رفتم واسه همیشه...... ولی آخه چیزی نداشتم که قابل قبول باشه .......
همین ته ذره غرور هم می رفت و دیگه پیدا نمیشد....... نه اینکه از تنفر تو یا بر چسب دیگران می ترسیدم... نه ..... ولی نمی خواستم با حرفام خودمو توجیه کنم یا گول بزنم........ نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم..
ایران باشد وطنم
آریایی باشد لقبم
مردمانش گوشت و تنم
خاکش باشد کفنم
پسر آریایی
برای دیدن پسر آریایی روی ادامه مطلب کلیک کنید