تبليغاتX
پسرآریایی و دختر آریایی
شعرهای اریایی
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کسي تنگ است

که همچو کودک معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي کرد


دلم براي کسي تنگ است

که تا شمال ترين شمال با من رفت

و در جنوب ترين جنوب با من بود

کسي که بي من ماند

کسي که با من نيست

کسي که . . .

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 16:23  توسط پسر آریایی  | 

وقتی کسی رو دوست داری!



    وقتی کسی رو دوست داري حاضری جون فداش کنی
    حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.


    به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی
    رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.


    وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه
    فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه


    قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی
    خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی



    حاضری که بگذری از دوستای امروز و قديم
    اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم


    حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو
    فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو


    حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی
    حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.


    حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی
    بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی


    وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری
    ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری


    حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه
    به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه


    حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی
    پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی


    حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس
    وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 1:45  توسط پسر آریایی  | 

من عاشقت شدم...!



    امشب دلم پُره، امشب مسافری
    فرصت نشد بگم چی می کشم بری

    چشمم به رفتنت، دلگیرم از خودم
    فرصت نشد بگم، من عاشقت شدم

    من عاشقت شدم، ما میرسیم به هم
    كاش مونده بودی و میشد بهت بگم

    ما عاشق همیم، ما میرسیم به هم
    كاش اینجا بودی و میشد بهت بگم

    میترسم از همه، ازین شبهای سرد
    تو فكر رفتنی، كاریش نمیشه كرد

    میخواستم بهت بگم، فكر كسی نباش
    میخواستم بهت بگم ، اما دلم نذاشت

    من عاشقت شدم ، ما میرسیم به هم
    كاش مونده بودی و میشد بهت بگم

    ما عاشق همیم، ما میرسیم به هم

    كاش اینجا بودی و میشد بهت بگم…

    کاش...

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 1:41  توسط پسر آریایی  | 

به تو از تو مینویسم.....

به تو از تــو مينويسم ،
به تو اي هميشـــــــه در يــاد...
اي هميشـــه از تو زنده،
لحظـــه هاي رفته بر باد...!
وقتي كه بن بست غـــربت ،
سايه سار قفســـم بود...
زير رگبـــار مصيبت ،
بي كسي تنها كســم بود...
وقتي از آزار پاييــز ،
برگ و باغـــم گريه ميكــرد...!
قاصد چشــم تو آمــد ،
مـژده*ي روييـــدن آورد...
به تــو نامـه مينويســم ،
اي عزيز رفته از دســت...
اي كه خوشبختـــي پس از تو،
گم شد و به قصـــه پيوست... !
اي هميشـــگي ترين عشـــق،
در حضور حضــرت تو...
اي كه ميســــوزم سراپــا ،
تا ابد در حســـرت تو...
به تو نامـــه مينويســـم ،
نامه اي نوشتـــه بر بـــاد...!
كه به اسمـــت چون رسيـــدم ،
قلمــم به گريه افتـــاد...
در گريــز ناگزيـرم ،
گريه شــد معناي لبخنــد...
ما گذشتيـــم و شكستيــم ،
پشت ســر پل هاي پيونــد...!
در عبـــور از مسلخ تــن،
عشـــق ما از ما فنــا بود...
بايد از هــم ميگذشتيــم ،
برتر از ما عشـــق ما بود...
اي تو يــارم،روزگـــارم،گفتنــي ها با تو دارم ،
اي تــو يارم از گذشتـــه يادگــارم...!!!

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 17:16  توسط پسر آریایی  | 

از شهر كوچك تنهاييم با تو صحبت مي كنم .... ديوارهاي دلتنگي هر شب با قايق غم هايم در رودخانه ي اشك هايم تا انتهاي ظلمت را پارو مي زنند .... چشمان پر مهر تو هر شب با قايقي از لابلاي شهر ستاره ها به من قصه اميدواري مي گويند .....
اما قلب كوچك من سال هاست كه رنگ شادي در كوي خود نديده است و با كوله باري از غم بر كوه ها و دشت ها مي گردد تا شايد روزي او را بيابد .....!


......به اميد روزي كه من هم بتوانم او را بيابم ......



http://sinless-angel.persiangig.com/tanha.jpg

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:21  توسط پسر آریایی  | 

باز هم تو. باز هم یاد تو .

باز هم این ذهن اشفته دیوانگی میکند..خاطرات تو در تمام وجودم پیوند شده .یاد گریه هایت ...شده دلیل گریه هایم ...خنده هایت ....شده قاتل شادی های امروزم..
. یاد دستانت ... بر روی دستانم. تنها لرزه ای بر دستانم شده یادگار تو ا ز ان لحظه.
چه غریبانه دانه دانه اشک هایم سرازیر میشوند بر روی عکس تو...هر دانه اشک چه شوقی دارد برای لمس تو...دانه های اشک چه سبقتی از یکدیگر می گیرند برای مردن بر عکس تو..
..یاد ان لحظه های اخر من را میکشد ... نا له هایی درد ناک از ان لحظه شده زمزمه لبانم..این ناله ها..
بخواب اروم که امشب من با لبان تر ک خورده ام برای اخرین بار تو رو میبوسم وتو فردا مرا تنها میگذاری...اره بخوا ب اروم که فردا بدون من سفری طو لانی در پیش داری
..تنها میری .... بدون من.ولی بار دیگر قبل رفتنت صدای قلبم رو بشنو..قلبی که بعدتو خواهد مرد ..بگذار برای اخرین بار روحم ارامش گیرد ...و من امشب دارم به تو نزدیک میشم ..

اگر چه بی کسم تنها.. کمی دیگر تحمل کن و من رو با همه غم هام ... بپذیر


http://masoud-70.persiangig.com/pic/19.jpg


Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:4  توسط پسر آریایی  | 

http://irupload.ir/images/yoy6fthnfird2pkfsg2.jpg

برای دیدن عکسهایس جدید روی ادامه مطلب لطفا کلیک کنین


ادامه مطلب

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 9:29  توسط پسر آریایی  | 

قلبی که تنها برای تو می تپد، تو هستی و به من نفس میدهی ، تو هستی و من جان میدهی ، نمیدانم میدانی وقتی آمدی چه حالی شدم ، همان لحظه که تو را دیدم از این رو به آن رو شدم ، از تنهایی رها شدم ، وابسته به چشمهای زیبایت شدم نمیدانستم چه کسی بودم ، تا کجا آمده بودم ، اما اینک میدانم مجنونی بیش نیستم ، مجنونی که عاشق قلب بی ریای تو شده است ، مجنونی که غرق در دل دریای بیکران قلب مهربان تو شده است
این احساسات تنها احساسیست که در قلب من هست و تنها برای تو هست
میدانم درک میکنی احساسات مرا ای تو که هم احساس با منی
جز قلبم که عاشقت هست چیزی ندارم که به تو تقدیم کنم ، این قلب هم مال تو است ، همین را هم فدایت میکنم
اگر با تو آغاز کردم به خاطر تو دل مهربان تو بود، به خاطر وفاداری و قلب بی ریای تو بود ، به خاطر این بود که مثل تو هیچ دل باوفایی نیست ، مثل تو کسی نیست که یک دل تنها را درک کند و همیشه وفادار بماند
تا تو را دیدم دیگر هیچکس جز تو را ندیدم ، از آن لحظه دلم زیر و رو شد ، در مستی چشمهای تو حالم خراب شد ، در کوچه پس کوچه های سرزمین عشق با همان حال خرابم ، با همان قلب عاشق و همان چشمهای تارم که خیس شده بود از اشکهایم به در و دیوار میخوردم و فریاد میزدم من عاشقم ، عاشق فرشته ی نازم
تنها نگذار مرا که ای تو که دیوانه کردی قلبم را ، تنها نگذار مرا ای تو که دگرگون کردی حال مرا ، تنها نگذار مرا ای تو که اسیر خودت کردی ای دل تنهای مرا
اینک اگر دلم شاد است و تنها اشکهای شوق در چشمانم حلقه است به این خاطر است که هیچگاه حتی به بی تو بودن فکر نمیکنم! حتی یک لحظه فکر نبودنت به آتش میکشد دنیای مرا ، این آخرین راه است ، آزاد نکن از زندان قلبت مرا
بگذار اسیرت بمانم ، بگذار من دیوانه همچنان دیوانه ات بمانم
بی خیال تا دلت میخواهد از من دیوانه بخند ، تا دلت میخواهد با دلم بازی کن ، تنها باش در قلبم ، تنها باش در کنارم ، تا بدانم هستی و آرام باشم ، تا بدانم مال منی و همیشه خوشحال باشم !
اینک قلبم تند تند میتپد ، دلم برایت تنگ شده ، اشک از چشمانم میریزد ، کاش بودی میدیدی حقیقت است ، با تو بودن غنیمت است ، بگذار بگیرم دستهای گرمت را ، به خدا خیلی دوستت دارم ، تمام حرفهایم از روی صداقت است
باور ندارم با تو هستم ، باور ندارم تو را ندارم ، کاری کن که باور کنم به آرزویم رسیده ام ، کاری کن که باور کنم همیشه تو را خواهم داشت و همیشه در کنارم خواهی ماند.عزیزم آرامش را به من هدیه بده!
آرامش من تویی ، آرامش من همیشه با تو بودن است ، روز مرگ من روز بی تو بودن است
هستم تا هستی ، هستم تا در کنارم هستی ، هستم تا لحظه ای که در قلبت باشم ، محال است بی تو حتی یک لحظه نیز زنده باشم !
این بود احساساتی که در قلب من بود ، تمام این کلمات عاشقانه به عشق این بود که تو در قلبمی و قلبم با هر تپش به تو میگوید که دوستت دارد
فریاد میزند دوستت دارد ، باز هم میگوید دوستت دارد
تا بشنود از سوی تو این کلمه را ، تو هم بگو دوستم داری تا بشکنم باز هم این سکوت عاشقانه را ، تا غوغا شود درون قلبم عاشقم ، تا آرام شوم باز هم با شنیدن این کلام عاشقانه ات ….

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 21:21  توسط پسر آریایی  | 



نه رد می شی، نه می مونی
تبت بدجور واگیره
منو با دست کی کُشتی
که پای هردومون گیره
منو کُشتی و آزادی
نه زندونی نه تبعیدی
میون ما دو تا مجرم
به کی حبس ابد می دی
داری گم می کنی راه و
امیدی نیست پیدا شیم
من این دستا رو می بوسم
بذار همدست هم باشیم
یه عمره زیر این سقفیم
تو رو با من همه دیدن
بری هر جای این دنیا
بهت شک می کنن بی من
تو تا وقتی که اینجایی
به رفتن اعتقادی نیست
خودت باید ازم رد شی
به من هیچ اعتمادی نیست
عذاب با تو سر کردن
برای من یه تسکینه
تو چی می فهمی از من که
عذابم با تو شیرینه




Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 15:44  توسط پسر آریایی  | 


حالمان بد نیست غم کم میخوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم


آب می خواهم سرابم میدهند

عشق میورزم عذابم میدهند


خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند


سنگ را بستند وسگ آزاد شد

یک شبه داد آمد و بیداد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام


عشق اگر این است، مرتد می شوم

خوب اگر این است، من بد می شوم


بس کن ای دل، نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است


در عیان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم


بعد از این با بی کسی خو میکنم

هر چه در دل داشتم رو میکنم


من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


نیستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست


بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست


درد می بارد چو لب تر میکنم

طالعم شوم است باور میکنم


من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام


قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن


من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن


من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش


آه ! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود


وای! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود


از در و دیوار تان خون میچکد

خون من فرهاد مجنون میچکد


خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان


این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فر یادتان

بیستون در حسرت فرهاد تان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام

گویی از فرهاد دارد ریشه ام


عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس هم فکر ما را کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هرکه با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنی است

حال مان از این و آن پرسیدنی است


گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفال میزنم


حافظ شوریده فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت
(( ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود هرچه میپنداشتیم ))

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 17:56  توسط پسر آریایی  | 

امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود
ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم
گفتني ها را حرف زدم
كودكي ها رو مرور كردم
و زمان فراموش شد
كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود
همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...
حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن
من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم
نه هزاران كيلومتر دور از تو
امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم
خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم
زيرا هميشه دل تنگ بودم
امروز خنده هايم بلند بود
و قلبم پر از شادي
انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود
كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد
كاش زندگي دو صفحه داشت
صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من
وهيچ كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت
وكيبورد هم كار دل را مي كرد
كاش زندگي فقط همين بود فقط همين
كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن
كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد
تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني
كاش مي شد فاصله را از بين برد
تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد
اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است
و باور اين كه كسي دوستت دارد
كاش مي شد همه چيز را باور كرد
حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...
اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود
كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد
كاش همه چيز حقيقت داشت

حتي يك عشق مجازي


Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 14:35  توسط پسر آریایی  | 

دلم بد جوری گرفته بود و بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد........

خواب تو رو دیدم....جایی می بردی منو...... نمی دونم کجا بود ....... دستم توی دست مهربونت بود.....
اما وسط یه جاده تنها موندم....... خودمو تنها و در به در دیدم که دارم دنبال تو می گردم ..... صدات کردم جوابمو ندادی.......
کلافه و خسته یه گوشه نشستم....... احساس می کردم باهام هستی همون اطراف ولی خودت رو پنهان ....
می کردی تا من نبینمت!.......برا یه لحظه به عقب برگشتم....... دیدمت که با یه لبخند محزون داری نگام می کنی......
یه لباس مشکی تنت بود داشتی واسم دست تکون می دادی و ازم دور میشدی........
از خواب پریدم ..... صورتم خیس خیس بود....... تا یه مدت نگران بودم نکنه ازم دور بشی !.....
اما حالا تعبیرش رو فهمیدم!........
کاش میشد همه خوابهامون تعبیر نشه!..... اگه هم میشه یه جوری بشه که خاطرمون آزرده نشه!.......
می خواستم بار دلتنگیهام رو از دوش مترسک بردارم و از این جا برم .....آخه قلب مترسک دیگه جایی واسه ..
دلتنگیهام نداره!......
نوشتن انگیزه می خواد نه تکرار!.......
اما یه حس مرموز منو وادار به نوشتن و موندن میکنه ....... تا بنویسم وبگم هنوز هستم!.... زنده ام.... نفسی هست ......
لا اقل اینجوری میتونم دلتنگیهام رونگهش دارم واسه اون روزی که شاید لبخندی بزنم و یادم رفته باشه دلم تنگه!........
اعتراف میکنم دلم واست تنگ شده ...... واسه صدای گرم و مهربونت....... واسه خنده های قشنگت که هنوزم
توی گوشم یادگاری مونده!.......
دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم رده پاهای زیادی میبینم که همه خاطره شدن و تو ..... تو شدی ......
رویایی ترین خاطره زندگیم......... رویای یک حقیقت....... حقیقتی که سالها دنبالش بودم و باور کردم فقط یه رویاست......
این که میگن دل به دل راه داره رو باور می کنی یا نه؟....... ولی من که خیلی بهش معتقدم........
وقتی صدات میکنم میشنوی مگه نه!؟....... اینو دلم میگه جوابتو می شنوم باور کن!.........
دلم می خواست همه چیزو بهت میگفتم و بعد می رفتم واسه همیشه...... ولی آخه چیزی نداشتم که قابل قبول باشه .......
همین ته ذره غرور هم می رفت و دیگه پیدا نمیشد....... نه اینکه از تنفر تو یا بر چسب دیگران می ترسیدم...  نه ..... ولی نمی خواستم با حرفام خودمو توجیه کنم یا گول بزنم........ نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم..


Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 0:49  توسط پسر آریایی  | 

pesare ariaie

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:56  توسط پسر آریایی  | 

                        

 

  ایران باشد وطنم

 

 

 

   آریایی باشد لقبم 

 

 

 

                   مردمانش گوشت و تنم 

 

 

 

  خاکش باشد کفنم

 

                        

                    

               

 

 

                   

 

                 

                      پسر آریایی 

    

 

 

 

برای دیدن پسر آریایی روی ادامه مطلب کلیک کنید 


ادامه مطلب

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:16  توسط پسر آریایی  |